X
تبلیغات
موزیباغ سرزمین سبز من
 

امیدوارم لحظات خوبی در این وب سایت داشته باشید .....

بهار در موزیباغ به روایت تصویر
نویسنده : دکتر نصراله لطیفی تیلکی تاریخ : شنبه بیست و سوم فروردین 1393
بهار در موزیباغ به روایت تصویر

هلی تی تی(شکوفه های آلوچه) در موزیباغ


شکوفه های هلو در موزیباغ

 

 


مناظر غروب آفتاب در موزیباغ

 

 


سبزیجات بهاری در موزیباغ


 

  



 
سخنی با دوستان
نویسنده : دکتر نصراله لطیفی تیلکی تاریخ : دوشنبه هجدهم فروردین 1393

سلام دوستان عزیزم

با تقدیم بهترین درودهایم سال نو را به شما تبریک میگویم.

اینکه خیلی اصرار دارم که وبلاگ را دست جمعی بنویسیم به این خاطر هست حدود بیست روز مطلبی در وبلاگ گذاشته نشده. چون درگیر مسافرت و دید و بازدید عید بودم. خوب تو این مدت شاید خیلی ها هم کمتر گرفتار بوده باشند و مطالب خوبی داشتند که میشد انها را در وبلاگ قرار دهند. یه وقت هائی حاج یوسف یه مطلبکی میگذاشت که اونم بیخیال شده. عید امسال با دکتر علینژاد صحبت کردم قول داده  که به ما کمک کنه. حالا از دوستان دیگه مثل : مهندس تیلکی ٬مهندس مقصودی ٬هرمز عزیز ٬  محمد آقا محمد زاده٬ یوسفی عزیز٬ هم خواهش میکنم  که با من  تماس بگیرید تا یه وبلاگ جمعی خوب داشته باشیم. اینجوری خیالمون راحته اگه یه نفر نتونست بهر دلیلی نبود دیگران میتونن  جبران میکنند. تازه بعد از مدتی اطلاعات ادم کم میاد و تخلیه میشه ولی اونجوری کیفیت مطالب بهترم میشه.  مطالب رو میشه در قالب ۱- اخبار و اطلاعات از موزیباغ ۲- خاطرات فرد از موزیباغ ۳- سرگذشت پیران و  افراد مسن ۴- عکسهای قدیمی از چهره تا مراسم های عروسی و  البومهای خانوادگی ۵- اداب ورسوم و... همانطور که ملاحظه میفرمائید جا برای کار فراوانه واقعا دست تنها نمیشه. از یه جائی باید استات زد .امسال سال خوبیه مطمئن باشین

 بهم خبر بدین منتظرتون هستم. ارادتمندتان



 
عیدتون مبارک دوستان
نویسنده : دکتر نصراله لطیفی تیلکی تاریخ : دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392
 

عیدتون مبارک دوستان

 بوی بهار
                                                                                                   شکوفه های هلی٬باغ مرحوم حاج عبداله یوسفی بهار ۹۱

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،
      شاخه‌های شسته، باران‌خورده پاک،
                               آسمانِ آبی و ابر سپید،
                                              برگ‌های سبز بید،
                                             عطر نرگس، رقص باد،
                                          نغمۀ شوق پرستوهای شاد
                                                خلوتِ گرم کبوترهای مست
                                                       نرم‌نرمک می‌‌رسد اینک بهار
                                                                        خوش به‌حالِ روزگار
 


                                                                      پیشاپیش بهارتون مبارک



 
جنگ و گنج با الهام از زندگی شهید تاج الدین علیپور
نویسنده : دکتر نصراله لطیفی تیلکی تاریخ : چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392

پلاک

 

با الهام از زندگی شهید تاج الدین علیپور

روستای موزی باغ، از روستاهای جاده فرح آباد ساری، در سکوت شبانگاهی آرام خفته بود.

کوچه ها، خُنکای باغستان ها و عطر علفزارهای سرسبز را به خانه های کاهگِلی روستا می بردند و کشاورزان گرمای یک روز پر تلاش در تابستان سال 1346 را با خود به خانه برده بودند.

شب از نیمه می گذشت و گرما آرام آرام در لابه لای شاخه های بید و برگ های توت پنهان می شد. ماه در سکوت و تاریکی شب، به خانه ها سرک می کشید تا پرتو نقره ای اش را بر چهره های آفتاب خورده ی اهالی موزی باغ بتاباند و به دست های پینه بسته و سخت کوش ذکریا و سکینه بوسه بزند.

اما آن شب در خانه ی ذکریا علیپور همه بیدار بودند و به رنج مادری   می-نگریستند که نوزادی به طراوت برگ گل را در آغوش خود می فشرد.

پدرش بنا به سنت محمدی در گوش نوزاد اذان و اقامه خواند و او را تاج الدین نام نهاد.

تاج الدین شکوفه ای بود که باغچه ی پر گل خانه را معطر کرده بود. مادرش به صدای خنده های کودک دل  خوش کرد و با دست های ترک خورده اش پشته پشته گندم و برکت از دل گرم زمین برمی داشت. مادر آینه بودن را به کودک می آموخت و پدر ره آورد دست های مهربانش را به پای او می ریخت. اما تبسم های مهربانانه و عطوفت پدر و مادر باعث نشد تا  تاج الدین در نرمی تن پروری چون نازدانه ها بیاساید. او که از کودکی چون زنبقی تشنه بر سینه کویر روییده بود، روستای موزی باغ را مجموعه ای از تلاش و رنج و کار دید و به همین دلیل از همان کودکی روستا را از     گام های کوچکش و از کوچه باغ های خسته ی آبادی تا سینه ی گندم خیز دشت، به راه می کشاند و مثل پدر و مادرش گرمای عرق را بر نازکای پیشانی اش حس می کرد تا منزلت مزرعه و آبروی باغ، دور از نوازش دست های کودکانه اش نماند.

هر روز فاصله ی سه کیلومتری خانه تا دبستان را پیاده می پیمود و وقتی از دبستان بازمی گشت به یاری مادر می شتافت و بدین گونه دوران کودکی را به نوجوانی پیوند زد. . .  .

از دوره ی راهنمایی، به نماز خواندن اهمیت می داد. هنگام بازگشت از مدرسه، با دیدن شتاب خورشید که به سوی افق، کنار نهر آبِ آرمیده در دل دشت، می نشست کفی چند از آب را برمی داشت و وضو می گرفت و در خلوت دشت نماز می گذاشت. هر چه بیشتر در نوجوانی بزرگ می شد دنیا را وسیع تر می دید و رنج محرومیت و اندوه و دست های خالی روستاییان را بهترحس می کرد.

از تاج الدین کاری برای دامداران و کشاورزان روستای موزی باغ برنمی آمد. اما هـرگـز همدلی اش را از آن هـا دریغ نمی کـرد و لحظه ای از دست هـای زحمت کش و پاهای تاول زده ی روستاییان موزی باغ موقع کار روی زمین کشاورزی غافل نمی شد.

آرزو داشت هرباری که بتواند از دوش مردم بردارد. آرام آرام روحیه ی آزادگی و سلحشوری در جانش بالید. در نوجوانی همراه انقلاب شد و مرید امام. . .  .

در همان سال ها بود که گدازه های آتش فشان خشم مردم شهرها و روستاهای اطراف را درنَوردید و التهاب آن به روستای موزی باغ هم رسید. در حرکت انقلابی و راه پیمایی های مردم حضور داشت و در میان جمعیت همراه دو سه نفر از بچه های روستا اعلامیه های امام را با صدای بلند می خواند و با نوشتن پلاکارد و توزیع شعارها در بین جمعیت ادای وظیفه می کرد.

با پیروزی انقلاب و دمیدن آفتاب معرفت بر پیشانی میهن، فعالیت های انقلابی اش بیشتر شد. با آغاز جنگ، در کالبدش روحی دیگر دمیده شد و زندگی او حیاطی تازه یافت.

جنگ شروع شده بود. دلش در اشتیاق رسیدن به جبهه می تپید. درنگ را روا ندید و هم زمان با سایر رزمندگان به جبهه رفت. جبهه برای تاج الدین شبیه آینه ای شده بود. آینه ای بود از تجاوز دشمن. حالا دیگر روی تنش تاول های آتش بعثی نشسته بود.

صدای فریادهایش هزاران کبوتر سرخ گون را به طرف خانه ها و قریه های روستای موزی باغ پرواز  داد تا پیغام رسان سربازی باشد بهشتی سیرت، تا سیمای واقعی جنگ را برای خانواده اش در موزی باغ معنا کند.

صدای شلیک تک تیرانداز بوی عشق می داد. در بستان و تنگه چزابه. . . در جبهه ی فکه. . .

در فکه، سجده هایش شب را به صبح گره می زد. تاج الدین معنویت جبهه و جبهه معنای زندگی او بود.

شده بود دفتر سرخ آبروی روستای موزی باغ. حیثیت پدر، نور چشم مادر،  تکیه گاه خواهر. . . حالا بعد از شش ماه از شهادت تاج الدین، بر اثر اصابت گلوله به سرش، پلاکش برگشته است.

با سابقه ی ماه ها حضور، خاک، با عطر و بوی بهشت را دربر گرفت. خاک او را در بر گرفت و او را بوسید و تنش را پوشاند تا لاله ای سرخ در او جوانه زند.

حالا تاج الدین علیپور از امتداد غربت می آید. با شانه های صبور خاک گرفته و نگاه هایی که پی جوی مادری دل نگران است. کانال ها را غریبانه جسته است.. تاج الدین عطش را چشیده است. او را موقع شهادت چند همدم بود. پیشانی بندی، قرآن، مُهرِ نماری، وصیت نامه ای، چفیه ای خونین، قمقمه ای تهی از آب، و حالا مشتی استخوان و یک پلاک.

آن جا فرشته ها هم بودند و آسمان سینه به سینه ی زمین بود. حالا دیگر آسمان به رنگ چفیه اش رشک می برد و دریا در قمقمه اش جا می گیرد.

تاج الدین گـردن آویـزی داشت. گـردن آویـزی از شمشاد درخت های موزی باغ، چیده بود. از آن طرف جاده ی فرح آباد، نرسیده به دریا. اما حالا آن گـردن آویـز شمشاد به بهشت رسیده است.  تاج الدین هر روز غروب دلتنگی هایش را با دوستانش قسمت می کرد. باران می بارید و او دریا را می جست. شب های دعای کمیل و دل هایی که به رنگ سرخ بود. اما چشمانی منتظرش بودند. مادری مهربان یادش را واگویه می کرد.

تاج الدین زمزمه هایش را می شنید. چشمان منتظرش را می دید و دلش برای مویه های پُر سوز مادر می گداخت.

این همه مظلومیت بر خاک خفته است. چفیه های خونین شان در آن جا، زیر خاک، کنار پلاک های شان، قمقمه های سوراخ شده از تیر دشمن، هنوز در خاک غلت می خورند.

صاحب شان تشنه است. به کلاه خودهای شکافته شده فقط خورشید لبخند می زند. . .  .

حالا مادری در روستای موزی باغ دلش می خواهد تا هر شب خواب پسرش را ببیند. . .   .

«پیکرپاک شهید تاج الدین علیپور، به علت ناامن بودن منطقه ی فکه تا شش ماه بعد از شهادتش مفقود بود.»

نویسنده: محمد طالبی



 
تغییر تاریخ مراسم اولین سالگرد درگذشت مرحوم کربلایی رضا کتولدار
نویسنده : دکتر نصراله لطیفی تیلکی تاریخ : یکشنبه هجدهم اسفند 1392
پیرو اطلاعیه قبلی به اطلاع دوستان و آشنایان می رساند :

مراسم اولین سالگرد در گذشت شادروان مرحوم کربلایی رضا کتولدار در

روز جمعه مورخ ۲۳/۱۲/۹۲ بعد از ظهر،  بر مزار آن عزیز سفر کرده در

شهرستان مینودشت برگزار می گردد .



 
چهلمین روز درگذشت شادروان حسن رزاقی تیلکی
نویسنده : دکتر نصراله لطیفی تیلکی تاریخ : شنبه هفدهم اسفند 1392

 

چهلمین روز درگذشت شادروان حسن رزاقی تیلکی در روز ۱۵/۱۲/۱۳۹۲ بر مزار آنمرحوم در امامزاده قاسم باحضور بر مزار آنمرحوم برگذار گردید. مراسم  شب چهلم نیز در شب جمعه با حضور اهالی و مدعوین در مسجد محل همراه با تلاوت قرآن و مداحی و روضه خوانی برگذار گردید.

                                                                           روحش شاد و یادش گرامی



 
اعلام مراسم اولین سالگرد درگذشت دوست عزیزمان کربلایی رضا کتولدار(قاسمی صدر)
نویسنده : دکتر نصراله لطیفی تیلکی تاریخ : چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392

      

       برگرد سفر طول‌ کشید ای‌ نفس‌ سبز


                                                تا کی‌ دل‌ من‌ چشم‌ به‌ در داشته‌ باشد

 

بعضی ها چنان خوبند که وقتی هم که نباشند٫ در ذهنت اثری بجا میگذارند که محال است فراموشش کنی ٫ نقشی که بعد روزها از نبودنشان همچنان تازه و گرم است. یادت بخیر دوست خوبمان آقا رضا ٫ اگر از ما بخواهند که یک چیز خوب از تو بگوییم اولین نکته ای که به ذهنمان میرسد خنده شیرین توست. و محال است تا عمرمان باقی است از ذهنمان  بیرون رود. از اینکه رفیق نیمه راه بودی که دلگیریم از تو ... ولی میدانیم تو تسلیم تقدیر بودی و آنهم چاره ای نسیت جز تسلیم.

امروز که دوست عزیزم حاج یوسف جعفری مطلب سالگرد تو را در وبلاگ گذاشت به این فکر افتادم که انگار همین دیروز بود که با دوستانمان به عیادتت آمدیم و چه خوش بین بودیم همه ما و بین راه میگفتیم که تو بر میگردی و اگر همه دنیا میگفتند میروی از بس دوستت داشتیم باز هم باورمان نمیشد که با ما برای همیشه خدا حافظی میکنی و زودتر از همه دوستان مسافر سرای ابدی میشوی. رضای عزیز در ذهنمان جاودانه ای...





به اطلاع دوستان و آشنایان می رساند مراسم اولین  سالگرد عروج زود هنگام دوست عزیزمان آقا رضا کتولدار (قاسمی صدر) در تاریخ ۲۳/۱۲/۹۲ روز جمعه بعد از ظهر بر مزار آن عزیز سفر  کرده در شهرستان مینو دشت بر گزار می گردد. روحش شاد و یادش گرامی باد.

                                             جهت شادی روحش فاتحه ای قرائت فرمایید.



 
زندگینامه شادروان حضرت حجـت الاسلام حاج شیخ ابوالقاسم عبدی تیلکی
نویسنده : دکتر نصراله لطیفی تیلکی تاریخ : دوشنبه پنجم اسفند 1392

زندگینامه شادروان

حضرت حجـت الاسلام حاج شیخ ابوالقاسم عبدی تیلکی

 

در آخرین روزهای زمستان ۱۳۳۱ در حالیکه کم کم جوانه های هلی (آلوچه) نوید بهار سبز را میدادند. در کومه محقر بابا "بابو کل بابا" در آن روزای سرد زمستان برگه ساری چشم و دل خانواده به تولد کودکی پسر گرم گردید.که نامش را به نام مبارک یامبر اکرم(ص) ابوالقاسم نامگذاری کردند.

شغل محمد ابراهیم (بابا) چوپانی بوده و زمستانها از سرمای شدید تیلک مجبور بودند به مناطق گرمتر و در دشت ساری و هر سال در منطقه ایکه قابلیت اطراق شدن داشت ساکن شوند. دامداران قدیم تیلک تا مدتها مکان خاصی نداشتند. بعدها با سردتر شدن هوا در همان مناطق زمستانی مانند موزیباغ که آنزمان جنگل پر از درختان موزی(بلوط) بوده برای گوسفندانشان آغل زدند و با آباد کردن جنگل برای خود کومه و بعدها نپار ساختند.و مکان دائمی برای خود تدارک دیدند. خانواده بابا سالهای بعد به موزیباغ مهاجرت کردند.بعلت عدم بضاعت مالی و نداشتن سر پناه در تکیه محل ساکن شدند. بابا در بهار سال ۱۳۴۳ فوت کرد و تمام مسئولیت ۵ فرزند به عهده مشهدی نجیبه عابدینی مادر ابوالقاسم افتاد. دوران سخت اقتصادی و مشقت های زندگی در آنزمان مشهدی نجیبه را از پای ننداخت و آرزوی پسری تحصیل کرده را در سر میپروراند. او بر خلاف بسیاری از خانوادهای آنزمان که فرزنداشان را برای کمک خرج زندگی به چوپانی یا کار دیگر میفرستادند فرزند خود را به مدرسه فرستاد.






دوران ابتدایی را ابوالقاسم در مدرسه پنبه چوله گذراند. مانند دیگر دانش آموزان موزیباغی مجبور بود راه بین موزیباغ و پنبه چوله که بسیار ناهموار و خاکی بوده و زمستانها باتلاق می شده را هر روز طی کند. ابوالقاسم از همان ابتدا عشق عجیبی به اهل بیت داشت و دوستان او نقل میکنند که او در زمان زنگ تفریح و یا زمانهای بیکاری چهار پایه ای بعنوان منبر میگذاشت و با صدای قشنگی که داشت و شروع به مداحی میکرد. بعد اتمام تحصیلات ابتدائی جهت ادامه تحصیل و با اذن مادر به حوزه علمیه رستمکلاء بهشهر عزیمت کرد. ودر محضر استاد حضرت آیت اله ایازی مشغول تحصیل گردید.











عشق به امام رضا و شوق فراگیری در محیطی بزرگتر ابوالقاسم را در سال ۱۳۴۷ در حالیکه ۱۶ سال داشت راهی مشهد مقدس کرد. و در حوزه علمیه میرزا جعفر و در محضر اساتید این حوزه مشغول تحصیل گردید.مشهد مقدس در آنزمان مامن طلاب جوان دیگری همچون حضرت آیت اله دیانی تیلکی و مرحوم حاج شیخ مهدی حاجیان تیلکی و حاج شیخ یوسف جرگانی تیلکی و حاج شیخ علی شعبانی تیلکی ومرحوم حاج شیخ حسن شفیعی تیلکی و... بود که رنگ قربت و تنهائی را از ابوالقاسم جوان گرفته و موجب تشویق او به فراگیری بیشتر وی به علوم دینی گردید. بعد از مدتی توسط آیت اله مروارید معمم گردید.






در سال ۱۳۴۹ ازدواج کرد. که حاصل ای ازدواج ۳ پسر و ۴ دختر بوده است. با شروع انقلاب و مبارزات مردم علیه شاه ابوالقاسم در حالیکه ۲۶ سال داشت از مبارزین پیشگام علیه نظام طاغوت بود. شور انقلابی وی با سر دادن اولین شعار ضد شاه در منزل آیت اله سید عبداله شیرازی باعث گردید تا وی مدتها تحت تعقیب ساواک قرار گیرد. وی در سال ۱۳۵۷توسط ساواک دستگیر و شکنجه گردید.

در سال ۱۳۶۰ و با شروع جنگ داوطلبانه وارد جبهه های جنگ شد و اکثر مواقع عنوان نمیکرد که روحانی است و همانند دیگر رزمندگان مشغول نبرد میشد. چندین بار به جبهه عزیمت کرد و از ناحیه کمر و گردن مجروح گردید.












از سال ۱۳۶۱تا ۱۳۶۴ مسئول نهضت سواد آموزی کوی طلاب مشهد بوده است. وی همچنین عضو اصلی شورای محل و فرمانده بسیج مسجد ابوالفضل دهخدا مشهد بوده است. در سال ۱۳۶۴ استخدام سپاه پاسداران گردید. و در سال بعد ۱۳۶۵ به سیستان و بلوچستان اعزام گردید. ودر مبازه با اشرار از ناحیه سر و دست مجروح و دو انگشت وی نیز در این مجروحیت قطع گردید. وی ۶ سال در آن منطقه خدمت کرد.





در سال ۱۳۷۰ به سفر معنوی حج مشرف شد و در همان سال در حالیکه هنوز رژیم صدام بر عراق حکومت میکرد٬ موفق به زیارت بارگاه ملکوتی امام حسین(ع) گردید.

منزل حاج ابوالقاسم عبدی تیلکی در کوی طلاب همانند زائر سرا بوده و مکان اسکان بسیار زیادی از تیلکی ها و ییلاقیهای ساروی بود که زائر امام رضا بوده اند. خوش خلقی حاج آقا عبدی زبانزد خاص و عام بوده و خیلی از مسافران و زائرین حرم را  که حتی دورادور میشناخت گاهی با اصرار به منزل خود دعوت و از آنان پذیرائی میکرده است.

سال ۱۳۷۰ مادر خود مشهدی نجیبه عابدینی که به دیدار فرزندش به مشهد آمده بود در اثر صانحه تصادف از دست داد و غم این مصیبت بزرگ برایش بسیار طاقت فرسا بوده است .حقا مشهدی نجیبه هم بسیار زنی مومن و کوشا بود و از هیچ تلاشی برای تعالی فرزندانش دریغ نکرد. روزائی که با نصفه کاری در زمینهای مردم امورات خود و فرزندانش میگذراند وبرای فرزندانش چنان بود که غم نداشتن پدر را احساس نمیکردند.

حاج ابوالقاسم عبدی تیلکی در زمینه تبلیغ بسیار زبردست و با اطلاع از نیاز های قشر جوان باعث جذب جوانان به مسائل دینی بوده است. خوش رفتاری و گرم و صمیمی بودنش هنگام برخورد با جوانان باعث میشد که وی همواره در بین جوانان عزیز و دوست داشتنی باشد. در صله رحم بسیار کوشا بود. زمانی که به موزیباغ می آمد بخصوص در زمان عید به منزل تمام اهالی از اول تا آخر محل میرفت و با آنان به گفتگو می نشست.




ایشان مبتلا به نارسائی مزمن کلیه بود. و در اواخر عمر هر دو کلیه اش را از دست داده بود و دیالیز میشد. با این وجود هرگز احساس عجز و بیماری نمیکرد و خنده از لبان پر مهرش نمی رفت. و چنان خود را قوی میگرفت شاید در برخوردهای عادی کسی متوجه بیماریش نمی شد. و این خصلت مردان الهی است.

بالاخره بعد از تحمل رنج فراوان و مشقت بیماری در حالیکه هنوز ۵۷ سال بیشتر نداشت و در اول اسفند ماه ۱۳۸۷در مشهد مفدس جان به جان آفرین تسلیم نمود و روح بلندش به لقاءاله پیوست. پیکر شادروان حضرت حجت الاسلام حاج ابوالقاسم عبدی تیلکی بعد از طواف در صحن رضوی و طبق وصیت ایشان به ساری منتقل و بعد تشعیع جنازه با شکوه در موزیباغ در کنار مادر و پدر و شهید محمد حسین جرگانی تیلکی پسر خاله شهیدش در امامزاده صالح مرزرود دفن گردید.

                                                              روحش جاودان و یادش گرامی

                     با تشکر از دوست عزیز جناب آقای عمار عبدی تیلکی که عکسها و زندگینامه را در اختیار ما قرار دادند.



 
سالگرد شهادت شهید ذات اله نصیری تیلکی
نویسنده : دکتر نصراله لطیفی تیلکی تاریخ : شنبه سوم اسفند 1392
  بمناسبت سالگرد شهادت شهید ذات اله نصیری تیلکی

 

با الهام از زندگی شهید ذات الله نصیری تیلکی

توی منطقه عملیاتی سومار، هفت ماه با ذات الله نصیری هم خدمت بودم.

ذات الله بچه ی مازندران بود. خانواده اش توی روستای نصیرآباد از توابع شهرستان ساری زندگی می کردند. پدرش حسین قلی بود. خود ذات الله از پدر و برادرهایش خیلی تعریف می کرد. می گفت: آدم های زحمتکش و خوبی هستند.

با ذات الله قرار گذاشته بودیم توی یک مرخصی با هم برویم روستای شان. چون دلم خیلی می خواست دیار ذات الله را از نزدیک ببینم. اماحیف که هیچ وقت فرصت این کار پیدا نشد. هر وقت توی فکر ذات الله می افتم،  می بینم آدم خیلی چیزها را می توانست از او یاد بگیرد. ویژگی های خاص خودش را داشت.

توی هفت ماهی که با هم بودیم هر روزش برایم یک خاطره بود. من توی سومار آرپی جی زن بودم. درست سه روز قبل از شهـادتش، توی بهمن ماه سال 63 بود. نزدیکی های عید.

فرمانده ما را به میدان تیر برد تا برای یک عملیات دیگر آماده شویم. به تیـراندازهـا تعـدادی گلـولـه و بـه موشک انـدازهـا هـر کـدام یک موشک آرپی جی 7  دادند و جایی را برای شلیک انتخاب کردند.

هدف حفره ای بود توی دل یک تپه ی بزرگ در سمت دیگر جایی که ما، در آن جا قرار داشتیم. همه به نوبت زدند تا نوبت به من رسید.

اول موشک را بستم. بعد ضامن کلاهک موشک را برداشتم و موشک را بـر روی قبضه سوار کـردم. مربی ما، حاج آقا تسلیمی، کـه از بچه هـای خون گرم آبادان بود رو به من کرد و گفت:

فلانی، هدف رو اول تنظیم کن بعد نفست رو توی سینه حبس کن و با نام خدا، شلیک کن.

من هم همین کار را کردم؛ یک بسم الله الرحمن الرحیم گفتم و شلیک کردم. اما بعد از آن همه دقت، موشک یک متری زیرحفره اصابت کرد و منفجرشد.

دقایقی گذشت. حاج آقا تسلیمی چفیه اش را از دور گردن درآورد و به طرف ما آمد و گفت:

ـ خوب توجه کنید. ببینید چی می گم. سه تا موشک اضافه داریم. هر کس نزده بیاد و موشکش رو ببره و تمرین کنه... .

من خیـلی دلم می خـواست یک بـار دیگـر موشک بـزنم و آن هدف را درست مورد اصابت قرار بدهم. اول کمی صبرکردم. بعد از این که متوجه شدم کسی چیزی نگفت، طرف حاج آقا تسلیمی رفتم و گفتم:

حاجی من موشک نزدم. «البته منظورم این بود که به هدف نزدم». حاج آقا به خاطر همین مسئله یک موشک دیگر به من داد.

من حفره را برای مرتبه دوم هدف قرار دادم. این دفعه دقت بیشتری کردم. با گفتن کلمه ی بسم الله، آتش کردم؛ اما مع الاسف هر چند نزدیک تر خورد، اما با فاصله ی چند سانتی، بغل هدف منفجر شد.

به خاطر این مسئله خیلی ناراحت شدم. چند لحظه توی حال خودم بودم که صدایی در گوشم پیچید:

ـ اخوی می دونی چرا نتونستی به هدف بزنی؟

رویم را به طرف صدا برگرداندم و دیدم ذات الله نصیری، پشت سر من ایستاده است و با آن نگاه های معصومانه و پاکش مشغول تماشا کردن من است. بی درنگ گفتم:

ـ تمرینم کم بوده آقا ذات الله.

ذات الله نصیری جواب داد:

ـ نه اخوی، تمرینت کم نبود.

من پرسیدم: پس به نظر تو علتش چی می تونه باشه؟

ذات الله چند قدم به طرف من آمد و با مهربانی گفت: اولش به خاطر این که بار دوم به حاج آقا تسلیمی راست شو نگفتی. اگه حقیق تو می گفتی بهتر بود. در اون صورت به هدفت هم می زدی.

من جواب دادم:

ـ نه ذات الله جان. من منظورم چیز دیگری بود. آخه بار اول نتونسته بودم هدف مو بزنم. به خاطر همین گفتم من نزدم و دوباره درخواست موشک کردم.

ذات الله نصیری خنده کرد. من پرسیدم:

ـ خب، علت بعدیش چیه؟

ذات الله با پای چپش کمی خاک ریز را جابه جا کرد و گفت:

ـ می دونی، موقع هدف قرار دادن دشمن، خلوص نیت چیز مهمیه. نه این که فقط آدم بخواد دقیقاً هدفو بزنه. باید متوجه باشه که چرا هدفو می زنه و علت زدنش چی می تونه باشه. این همون راست وارگی بچه های رزمنده توی منطقه عملیاته؛ حتی موقع زدن هدف و یا دشمن... .

در آن روز من، موضوع مهمی را از ذات الله یاد گرفتم که بعدها توانست مرا در ادامه ی حضورم در جبهه های جنگ یاری کند. حالا می توانم با جرات بگویم که خلوص نیتی که ذات الله نصیری ازآن یاد می کرد، همان چیزی بود که بچه های رزمنده ی ما را، تا انتهای ظلمت دشمن و تا قلب سیاه بعثی ها به پیش برد.

ذات الله نصیری سه روز بعد، در 25 بهمن ماه سال 1363 در منطقه ی سومار، بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسید.

حالا مدت هاست جنگ تمام شده است. اما آن خلوص نیتی که ذات الله به من یاد داد تبدیل شده به ادامه ی زندگی من.

دلم می خواهد همین روزها فرصتی پیش بیاید تا بتوانم برای یک بار هم که شده، به دیار ذات الله بروم و آن جا را از نزدیک ببینم.

راستش این است که گاهی اوقات احساس می کنم، می خواهم درباره خلوص نیت آدم ها با او بنشینم و ساعت ها حرف بزنم؛ هر چند که این موضوع تمام تار و پود وجودم را در برگرفته است و من بالاخره همین روزها بلند می شوم و با همان خلوص نیت می روم تا مازندران را ببینم و برای دیدن هم رزم قدیمی ام، سری به روستای نصیرآباد ـ موزی باغ بزنم و اگر شد، خانواده اش را هم ببینم.

از یکی از بچه هـای شمال، که چند وقت پیش بـه طور تصادفی دیدمش، آدرس دقیق دیار ذات الله نصیری را گرفتم. ذات الله الآن توی گلزار امام زاده قاسم سوته، نزدیک به روستای نصیرآباد ـ موزی باغ، دفن شده است. دلم هوای حرف هایش را کرده است... .

                                                                                      نویسنده:محمد طالبی


سالگرد شهادت شهید ذات اله نصیری تیلکی

بیستمین سالگرد شهید ذات اله نصیری و چهلمین روز درگذشت مادر بزرگوارشان حاجیه خانم زهرا کاظمیان شب جمعه ۰۱/۱۲/۱۳۹۲ در حسینه روستای نصیر آباد برگذار گردید. در این مراسم که با شکوه خاص بر گذار شد ٬ بعد از تلاوت آیاتی از کلام اله مجید آقای سعید بخشی مداح اهل بیت  مداحی نموده و در ادامه مدعوین به سخنرانی حضرت حجت الاسلام کعبه ای گوش فرا دادند.

                                               یاد شهید عزیز گرامی و روح مادرشان قرین رحمت الهی

 



 
آلبوم عکس قدیمی موزیباغ 4
نویسنده : دکتر نصراله لطیفی تیلکی تاریخ : سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392
آلبوم عکس قدیمی موزیباغ ۴   


مرحوم کل (کربلایی) سعداله دیانی بزرگ خاندان دیانی

مرحوم علی حسین یوسفی پدر حاجی یوسفی

مرحوم حجت دیانی فرزند حاج حسن

مرحومه شهربانو جعفری خواهرحاج ابراهیم جعفری

صبح گل یوسفی مادر غفار یوسفی

حاجیه خانم محرم حسن نژاد خانم حاج حسن دیانی

استاد  غفار یوسفی در لباس سر بازی

معلم اخلاق و استاد اینجانب جناب آقای غفار یوسفی

 یوسف علی (حاجی) یوسفی

 محمد (جمشید) یوسفی

محمد دیانی

محمد دیانی

حجت دیانی فرزند شکراله




مرحومه شهر بانو جعفری و کودک خردسال مرضیه دیانی (فرزند مرحوم حجت دیانی)

زنان موزیباغی در مسیر رودخانه زردی در حال حمل آب با ظروف مسی

از نکات قابل توجه در این عکس ظروف مسی است . این دیگها (لوه) خیلی سنگین بودند. ولی آن زمان هنوز دیگهای روی وجود نداشت. داخل لوه ها را شاخه ای از درخت میگذاشتند تا هنگام راه رفتن مانع تلو تلو خوردن اب داخل لوه و پاشیده شدن آن به بیرون شود. بیرون لوه را همانجور که در عکس مشاهده میشود گل اندود میکردند تا وقتی که لوه روی آتش قرار میدادند سیاهی به گل بنشیند و به بدنه ظرف مسی نچسبد. مسیر ناهموار زردی تا موزیباغ که با یک بارندگی باتلاق میشد ٬ زنان موزیباغی مجبور بودند هر روز گاهی چند بار در آن  رفت و آمد کنند. بچه های کوچک هم ماهرانه با سر ظروف سنگین مسی پر آب را از زردی تا موزیباغ حمل میکردند.

موزیباغ دهه ۴۰

از راست: حاج خانم مرضیه صالحی مادر قباد یوسفی و حاج خانم معصو مه یوسفی خواهر عبداله یوسفی

با تشکر از آقای محمد دیانی عزیز و خانمشان سرکار خانم زیور یوسفی که عکسها از آلبوم خانوادگی آنهاست..




 

.:: This Template By : 1nevis.ir ::.

 

 

 
آخرين عناوين مطالب
» بهار در موزیباغ به روایت تصویر
» سخنی با دوستان
» عیدتون مبارک دوستان
» جنگ و گنج با الهام از زندگی شهید تاج الدین علیپور
» تغییر تاریخ مراسم اولین سالگرد درگذشت مرحوم کربلایی رضا کتولدار
» چهلمین روز درگذشت شادروان حسن رزاقی تیلکی
» اعلام مراسم اولین سالگرد درگذشت دوست عزیزمان کربلایی رضا کتولدار(قاسمی صدر)
» زندگینامه شادروان حضرت حجـت الاسلام حاج شیخ ابوالقاسم عبدی تیلکی
» سالگرد شهادت شهید ذات اله نصیری تیلکی
» آلبوم عکس قدیمی موزیباغ 4
» تسلیت
» نوش آباد کاشان
» از موزیباغ چه خبر
» عکسهای شادروان حسن رزاقی در محرم۱۳۹۱
» عرض تسلیت
» سومین روز درگذشت مرحوم حسن رزاقی
» انا لله و انا الیه راجعون ( آقای حسن رزاقی درگذشت.)
» استقلالی دو آتیشه
» سلام دوستان عزیز
» درگذشت حاج عبدالحسين رضائي
» 28 صفر
» 28 صفر تسلیت باد
» عکسهای عاشورائی 2
» اربعين حسيني
» عکسهای عاشورایی
» از موزیباغ چه خبر؟
» طغيان رودخانه زردي
» عاشورا در موزيباغ
» از موزیباغ چه خبر؟
» همایش بسیجیان منطقه رودپی شمالی ساری در موزیباغ

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به موزیباغ سرزمین سبز من مي باشد.

 



شارژ ایرانسل

فال حافظ